۱. اینبار از نوع برخورد دکتر سروش با منتقدان خوشم اومد. با توجه به تجربه های گذشته به این برداشت رسیده بودم که دکتر سروش لحن مناسبی رو در مورد منتقدینش بکار نمی بره. این دفعه در پاسخی که به آیت الله سبحانی داده بود به نظرم از این جهت مشکلی وجود نداشت. امیدوارم این همیشه ادامه داشته باشه.
۲. در میان مصاحبه هایی که در نقد نظریات دکتر سروش در سایت اومده بود، از شیوه برخورد روحانیان جوانی که نظراتشون اومده بود خیلی لذت بردم. تقویت این نوع تساهل و تسامح در میان روحانیان خیلی به نفع آینده اندیشه دینی ماست. تساهلی که نبودش لزومن با یک لباس گره نخورده. درسی که می شه از نوع برخورد آقایان خرمشاهی و مجیدی گرفت.
۳. به نظر من برای فهم رویکرد دکتر سروش به وحی و قرآن باید به خداشناسی دکتر سروش توجه کرد. در واقع پیش فرض هایی که دکتر سروش در مورد شناخت خدا داره اون رو به این سمت می بره که به چنین تصویری از وحی و قرآن برسه. از این جهت به نظر می رسه که هیچ کدام از دو طرف نتونن همدیگر رو قانع کنن. شاید از این جهت که با توجه به موضوع مباحثه امکان رسیدن به اینکه کدام تصویر و تبیین ارائه شده درسته وجود نداشته باشه. در این میان سوالی که می شه به نظر من در مورد نظریه دکتر سروش کرد اینه که آیا محتوا و ادبیات قرآن رو می شه با همون رویکردی که خود دکتر داره کاملن تبیین کرد. به عنوان مثال دکتر سروش در پاسخ به این نقد که در بسیاری از آیات قرآن از کلمه "قل" استفاده شده پس این نشون می ده که خداوند مستقیمن با پیامبر در حال گفتگو بوده به آثاری از حافظ و مولوی اشاره می کنه که در اونها از همین سبک استفاده شده و شاعر گاهی اوقات خودش رو خطاب قرار داده. آیا می شه کل قرآن رو با این رویکرد تحلیل کرد؟
۴. برخی اعتقاد دارن برای حل تعارض هایی که بین دین و دنیای جدید وجود داره، لزومی نداره که از تبیین سنتی از وحی گذر کنیم. این حرف می تونه درست باشه. اما نمی شه اون رو در مقابل دکتر سروش مطرح کرد و سدی در مقابل اندیشه ورزی اون قرار داد. به هرحال دکتر سروش به یک چارچوبی برای فهم دین رسیده که سعی می کنه براساس اون همه مفاهیم دینی رو بازتعریف کنه. اینکه این چارچوب فکری قادره به همه ابهامات پاسخ بده چیزی است که باید منتظرش بود و دید مباحثات بین دکتر سروش و منتقدانش به کجا خواهد انجامید.
------------------
راستی کسی اطلاعات بیشتری در مورد این نظر ابن عربی داره: "ابن عربی هم می گوید ابراهیم تعبیر رویا نمی دانست و لذا اسماعیل را به خطا به قربانگاه برد."
۲. تصویری که از حزب الله لبنان در رسانه های غربی ارائه می شه و در اون ارتباط ایران و حزب الله لبنان برجسته می شه مانعی برای قضاوت منطقی در مورد شرایط لبنان برای بیننده غربی ایجاد می کنه. فارغ از اینکه سیاست های حزب الله لبنان تا چه اندازه درست و منطقیه، تحلیل در مورد کاون باید براساس فضای داخلی این کشور صورت بگیره. البته بدون شک پارامترهای بین المللی هم تاثیرگذاره. اما با توجه به تصویر منفی که در حال حاضر از ایران وجود داره عملن برجسته کردن پارامتری مانند ایران ، اون هم صرفن با تاکید بر اینکه حزب الله، گروه نظامی است که از طرف ایران حمایت می شه، مخدوش کننده رسیدن به یک تصویر درست از واقعیت سیاسی لبنانه.
۳. به نظر شما اگر یکی از من بپرسه که ایران آیا به دنبال سلاح هسته ای است یا نه، یا بپرسه آیا ایران به شورش ها در عراق کمک می کنه، من چه جوابی باید بدم؟
۲- در پیگیری اتفاقاتی که در لبنان داره می افته بررسی نقش و جایگاه ارتش این کشور در میانه این منازعات و درگیرهای سیاسی و نظامی می تونه جالب باشه.
پس از اینکه دولت سینیوره حکم به برکناری فرمانده امنیتی فرودگاه و همچنین برچیده شدن سیستم های مخابراتی حزب الله می ده، ارتش فرمانده امنیتی رو در جایگاه خودش ابقا می کنه و در مورد برچیده شدن سیستم های مخابراتی هرچند در ابتدا اعلام می کنه که خودش با حزب الله تبه وافق می رسه اما نهایتا حذف این مصوبه رو به تصمیم دولت منوط می کنه. در درگیری هایی هم که میان گروه های طرفدار دولت و مخالف دولت روی می ده عملا ارتش به عنوان یک میانجی وارد عمل می شه تا کنترل اوضاع رو در اختیار بگیره و مانع گسترش درگیری ها بشه.
من شناخت خاصی از شرایط سیاسی و امنیتی لبنان ندارم ولی به نظر می رسه ساختار ارتش و نوع ارتباطش با دولت جالب و ویژه باشه. شایدم ویژگی خاصی این ارتش نداشته باشه و چون ما در کشور خودمون یک شرایط خاصی رو تجربه می کنیم نوع رفتار ارتش لبنان ،در کشوری که ظرفیت زیادی برای جنگ داخلی داره، کمی به نظر من خاص می رسه.
"Our job is to rebuild the road to real peace and lasting security throughout the region. That effort begins with a clear and strong commitment to the security of Israel: Our strongest ally in the region and its only established democracy. That will always be my starting point."
برای افرادی مثل من که بدنبال این هستن که بدونن شعار "change" باراک اوباما، کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا، چه تاثیری بر سیاست خارجی این کشور، مخصوصا در منطقه خاورمیانه، خواهد داشت، خوندن سخنرانی او در مارچ سال گذشته در American Israel Public Affairs Committee (AIPAC) تا حد زیادی ناامیدوارکننده بنظر می رسه. هر چند در این سخنرانی، از گفتمان جنگ محور جورج بوش خبری نیست، اما این تنها دلیلی نمی تونه باشه که یک نگاه خوشبینانه را نسبت به آینده سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه ایجاد کنه. با این وجود به نظر می رسه تنها با درنظرگرفتن اون سخنرانی نشه به یک قضاوت صحیح در مورد نگرش اوباما نسبت به خاورمیانه و بطور خاص منازعه فلسطین و اسرائیل دست یافت.
"آیا اوباما به اندازه دیگر کاندیداها نسبت به اسرائیل دوستی و وفاداری دارد؟" سوالی که نویسنده روزنامه هاآرتص چاپ اسرائیل طرح می کنه، نشون می ده که قضاوت در مورد نسبت اوباما و اسرائیل برخلاف دیگر کاندیداها با هاله ای از ابهام و تردید همراهه. این بی اعتمادی نسبت به اوباما در "فاکتور اسرائیل" به خوبی خودش رو نشون می ده. فاکتور اسرائیل که توسط پنلی از کارشناسان اسرائیلی به کاندیداهای ریاست جمهوری نسبت داده شده، نشان دهنده اینه که تا چه اندازه حضور هر کدام از این افراد در جایگاه ریاست جمهوری آمریکا می تونه به نفع یا به ضرر اسرائیل باشه. در میان سه نامزد باقیمانده، جان مک کین ۷.۷۵ (از ۱۰) ،هیلاری کلینتون ۷.۵ و باراک اوباما ۵.۱۲ رو کسب کرده اند.
اما مشکل اوباما از دید اعضای این پنل چیست؟ با توجه به جدول زیر، مهم ترین دلایل نمره پایین اوباما به "نداشتن تجربه کافی در مورد مسائل خاورمیانه" و "نداشتن سابقه کافی برای قضاوت کردن در مورد میزان دوستی اش با اسرائیل" برمی گرده ( به عنوان مثال حضور کوتاه مدت او در سنای آمریکا این امکان رو نمی ده که براساس رای او به قوانینی که به دو کشور مربوط می شده، بتوان در موردش قضاوت کرد). همچنین موضع او در مورد ایران نیز باعث نگرانی اعضای پنل شده. نکته جالب اینجاست که در میان نقل قول های ذکرشده از اوباما در مورد اسرائیل در سایت مربوط به رده بندی کاندیداها، هیچ نشانی از نوعی طرفداری یا جانبداری نسبت به فلسطینیان دیده نمی شه. در حالیکه در مورد جان کری، نامزد دموکرات ها در دور قبلی انتخابات ریاست جمهوری که رقیب جورج بوش بود، و یکی از پایین ترین نمرات را در این رده بندی داره، جملاتی نقل شده که در آنها تعبیر "فلسطینی های بی گناه" بکار رفته و همچنین از ساخت دیوار حائل انتقاد شده است.

بگذارید به پاسخی برای این سوال فکر کنیم که ما از اوباما به عنوان کاندیدایی که از تغییر سخن می گه چه انتظاری می تونیم در مورد منازعه فلسطین و اسرائیل داشته باشیم؟ به نظر می رسه با توجه به واقعیت سیاست داخلی و خارجی آمریکا و قدرت لابی اسرائیل در این کشور (برای آشنایی با لابی اسرائیل در آمریکا رچوع شود به مطلب ترجمه شده توسط مهندس میثمی در نشریه چشم انداز ایران) و نیز نیاز دموکرات ها به کمک های مالی یهودی ها، تحقق این انتظار که یک نامزد ریاست جمهوری آمریکا که برای پیروزی تلاش می کنه از "اتحاد آمریکا با اسرائیل" و "تعهد آمریکا نسبت به برقراری امنیت در اسرائیل" سخن نگه غیرقابل تحققه. البته شاید نفس این احساس تعهد که به تلاش آمریکا برای میانجی گری منتهی می شه خیلی بد هم نباشه. مشکل اونجا ایجاد می شه که این میانجی گری با عدم توجه به دغدغه ها و واقعیت های موجود در طرف فلسطینی همراه بشه. این نکته رو هم نباید از نظر دور داشت که همه روسای جمهور آمریکا باعث رضایت اسرائیلی ها نشدن و اونها رو ناامید هم کردن.
بهرحال همانطور که در فضای سیاسی کشور خودمون، برچسب "ضد اسرائیلی بودن" در یک چارچوب خیلی تنگ و محدود تعریف می شه، به نظر می رسه در فضای سیاسی آمریکا هم کاربرد برچسب "طرفدار اسرائیل" دارای معنای بسیار باریکی باشه. بدین معنی که براحتی هر کسی می تونه در آمریکا متهم به این بشه که موضعی "ضد اسرائیلی" رو اتخاذ کرده.
اوباما در جایی از نقش "لابی ها" در آمریکا انتقاد می کنه؛ آیا خودش بخاطر قدرت لابی اسرائیله که حاضر نیست موضعی نسبتا میانه در مورد فلسطین و اسرائیل اتخاذ کنه؟ آیا فضای سیاسی آمریکا اجازه نمی ده که یک کاندیدا ریسک حمایت تلویحی از فلسطینی ها را در هنگام سخن گفتن از سیاست خارجی بپذیره؟ الیته می شه این سوال رو هم مدنظر داشت که موضوع اسرائیل و فلسطین چقدر برای رای دهندگان آمریکایی ارزش داره که یک کاندیدا بخواد بخاطرش هزینه پرداخت کنه و بخشی از حمایت های حزبی رو از دست بده؟ هنگامی که به سخنرانی تحسین برانگیز اوباما در مورد نژادپرستی نگاه می کنیم، این سوال شکل می گیره که چرا فردی که قادره به مسئله نژادپرستی بین دو گروه سفیدپوستان و رنگین پوستان به این شکل نگاه کنه، نمی تونه حامل تحلیلی در مورد فلسطین و اسرائیل باشه که نگرانی ها و دغدغه های فلسطینی ها رو هم در نظر بگیره؟آیا اوباما دیدگاه های واقعی خودش را نسبت به مسئله فلسطین و اسرائیل پنهان می کنه؟ آیا مواضع او در مورد اسرائیلی ها شباهت هایی به موضع او نسبت به مسئله نفتا داره؟ در مورد نفتا هم درز کردن این خبر از طرف دولت کانادا که یکی از مشاوران اوباما به آنها اعلام کرده که موضع اوباما نسبت به این پیمان اقتصادی تنها جنبه ای سیاسی و تبلیغاتی داره تا یک برنامه اقتصادی، باعث تردید در صداقت اوباما در مورد مواضعش شد و شکستش رو با اختلاف نسبتا قابل توجه در اوهایو بدنبال آورد.
تردید در مورد واقعی بودن مواضع فعلی اوباما در مورد اسرائیل به ارتباطات گذشته او برمی گرده. یکی از فعالان ضداسرائیلی Ali Abunimah در مطلبی از مواضع انتقادی او در گذشته نسبت به سیاست خارجی آمریکا در مورد اسرائیل خبر می ده و عکسی از اوباما رو در کنار ادوارد سعید، روشنفکر و زبانشناس معروف آمریکایی که به خاطر نگرش انتقادی اش نسبت به اسرائیل شهرت داشت و در سال ۲۰۰۳ فوت کرد، در سایتش قرار می ده. اشاره به "دوستان ضد اسرائیلی" اوباما یکی از مهم ترین دلایل منتقدان و مخالفانش در اثبات اینه که اون به اندازه کافی دوست اسرائیل نیست. از نظر نیابد دور داشت که سخنرانی که در ابتدای این مقاله به آن اشاره شد آنچنان هم مورد تایید همه هواداران اسرائیل قرار نگرفته (نگاه کنید به اوباما و اسرائیل). هر چند در تحلیل این نوع واکنش ها نسبت به سخنان اوباما، نباید تلاش برای تضعیف او در مقابل دیگر کاندیداها را هم از نظر دور داشت.
در جایی از قول امام جماعت سابق مسجد واشنگتن که محمد العاصی نام داره خوندم که گفته بود اوباما توطئه صهیونیست ها برای سرکوب مسلمانان با جلب حمایت سیاهان آمریکاست. از این تئوری های توطئه محور که بگذریم، براساس مطالب ذکرشده در بالا، هرچند قضاوت کردن در مورد آینده سیاست خارجی آمریکا در صورت انتخاب اوباما به ریاست جمهوری تا حدودی مبهم به نظر می رسه، می شه تاحدی امیدوار بود که نگرش اوباما کمک کنه تا سیاست خارجی آمریکا بر مبنای واقعیت های منطقه خاورمیانه شکل بگیره. البته لزوما این واقعیت ها درست و صحیح نیستند، اما بهرحال وجود دارند و عدم توجه به اونها باعث می شه که شرایط منطقه پیچیده تر بشه. درسته که مواضع فعلی اوباما بیشتر در جهت جلب حمایت لابی اسرائیله، اما بهرحال سابقه اوباما نشون می ده که بواسطه ارتباطاتش، با دغدغه های دیگر جریان های فعال در خاورمیانه ناآشنا نیست.
در آستانه انتخابات پارلمانی در پاکستان، بی نظیر بوتو به کشور برمی گردد. تلاش های مشرف برای جلوگیری از بازگشت نوازشریف ناکام می ماند. وضعیت فوق العاده در پاکستان اعلام می شود. وضعیت فوق العاده لغو می شود. بی نظیر بوتو ترور می شود. دو حزب مخالف مشرف پیروز انتخابات می شوند . آنها اولین تلاش های خود را برای تضعیف جایگاه رئیس جمهور، با رسیدن به یک توافق در مورد بازگشت قاضیان برکنارشده توسط مشرف شروع می کنند.
در انتخابات ریاست جمهوری کنیا، نامزد حزب مخالف دولت فعلی را متم به دستکاری در انتخابات می کند. حشونت ها شروع می شود و تعداد بسیاری در درگیری بین طرفداران رئیس جمهور فعلی و رهبر حزب مخالف کشته می شوند. با دخالت نهادهای بین المللی و افرادی چون کوفی عنان آرامش به کنیا باز می گردد و دو حزب تصمیم به تشکیل یک دولت ائتلافی می گیرند.
در انتخابات ریاست جمهوری ارمنستان در بهمن ماه، طرفداران یکی از کاندیداها در اعتراض به تقلب و دخالت دولت در انتخابات، در میدان آزادی ایروان تجمع کردند. با اعلام حالت فوق العاده و حمله نیروهای نظامی به تجمع کنندگان تعدادی از مخالفان کشته شدند.
حزب عدالت و توسعه نمی تواند رای مجلس را برای ریاست جمهوری عبدالله گل بگیرد. ارتش نسبت به تهدید پایه های غیردینی حکومت هشدار می دهد. مجلس منحل و انتخابات مجدد پارلمانی برگزار می شود. حزب عدالت و توسعه اکثریت بیشتری را کسب می کند و فرد مورد نظر خودش را به جایگاه ریاست جمهوری می فرستد.
هوگو چاوز تصمیم می گیرد تغییر قانون اساسی را برای اگر اشتباه نکنم طولانی کردن دوران ریاست جمهوری اش به رفراندوم بگذارد. رفراندوم توسط دولت چاوز برگزار می شود و رای نمی آورد. چاوز نتیجه انتخابات را می پذیرد و از درخواستش عقب نشینی می کند.
در انتخابات ریاست جمهوری روسیه، مدودف که مورد حمایت پوتین است، رئیس جمهور روسیه می شود. شرایط انتخابات، غیررقابتی و مغایر با انتخابات آزاد گزارش می شود.
در ایران، از مدت ها قبل پیش بینی می شود که هیات های اجرایی به ردصلاحیت گسترده دست خواهند زد و شورای نگهبان به صورت قطره چکانی تعدادی را تایید صلاحیت خواهد کرد. تقریبا همین اتفاق می افتد. با این تفاوت که شورای نگهبان خیلی هم نقش منجی اصلاح طلبان را بازی نمی کند و تنها در روند تایید صلاحیت ها یک شوی آماری را به نمایش می گذارد. اصلاح طلبان در سایت های اینترنتی و روزنامه ها مقاله می نویسند و از "فاجعه" بودن رد صلاحیت ها سخن می گویند. نهایتن هم تصمیم بر این گرفته می شود که در حدود یک سوم کرسی ها که امکان رقابت وجود دارد اصلاح طلبان حضور داشته باشند.
آنچه در بالا فهرست شد، وقایعی بود که در همین چند ماهه اخیر در برخی کشورها با محوریت موضوع انتخابات روی داده است.
در مورد پاکستان با وجود اینکه التهاب سیاسی در این کشور هنوز هم بواسطه شرایط خاصش ادامه خواهد داشت، اما احزاب مخالف دولت پس از یک سری خشونت ها توانستند به آنجه می خواستند برسند. در کنیا هم خطای دولت در تقلب به یک بحران خشن انجامید که نهایتا به یک توافق ختم شد و حزب مخالف توانست بخشی از حقی رو که ادعا می کرد کسب کنه. در ارمنستان مخالفان بواسطه سرکوب نظامی نتوانستند چیزی بدست بیارن. در ترکیه، حزب عدالت و توسعه توانست مشکلی رو که با اون روبرو بود بواسطه پروسه سیاسی تعریف شده در نظام ترکیه حل کنه. در ونزوئلا، دولت بازنده رفراندوم شد و مخالفان پیروز شدند. در روسیه هر چند انتخاباتی با حرف و حدیث فراوان برگزار شد اما به نظر می رسه واقعیتِ "پوتین محبوب" در روسیه خیلی جایی برای اعتراض و اثرگذاری محالفان باقی نگذاشت. اما در ایران ...
در ایران نه گونه ای از اعتراض جدی شکل می گیره، نه خشونتی اتفاق می افته و نه نظام سیاسی این ظرفیت رو داره که به مخالفان و کسانی که اعتقاد دارن حقشون ضایع شده امکان رسیدن به خواستشون رو بده. در نهایت این تنها حکومته که تعیین کننده بازی سیاست هستش و مخالفان هیچ ابزار مشخصی برای تحمیل خواسته شون ندارن. حتی جدی ترین حرکت اعتراضی که در کشور ما در مقطع انتخابات شکل گرفته، تحصن نمایندگانی در داخل خود حکومت بوده. هر چند بی نتیجه بوده اما بدون شک می شه اون رو یک حرکت مهم و روبه جلو دونست.
واقعن چرا سیاست در ایران، اینقدر خستگی، ملال آوری، بی چشم اندازی و سردرگمی رو برای همه دموکراسی خواهان و اصلاح طلبان می آره؟ تقصیره حکومته؟ که هست. تقصیره سیاستمدارانه؟ که هست. تقصیر مردمه؟ که هست. تقصیر فرهنگه؟ تقصیر نفته؟ خب. قطعا همه اش هست.
اینهمه مقصر، اونوقت انتظار دارین آدم دچار سردرگمی و سرگیجه نشه برای راه حل پیدا کردن! اونم یک راه حلی که مثل هیچ کدوم از مثال هایی که در ابتدای مطلب اومد نباشه. به این امید که یک دموکراسی پایدار شکل بگیره. فعلا مجبوریم با همین چیزا دل خودمون رو خوش کنیم.
با توجه به اتفاقاتی که اخیرن در غزه روی داد، تصمیم گرفتم در این مطلب به نکته ای اشاره کنم که هرچند ممکنه با توجه به نگرشی که ما نسبت به مسئله فلسطین داریم یک خرده برای دوستان غیرقابل قبول بنظر برسه اما از نظر من واقعیتی که باید بهش توجه کرد.
یکی از روش های مبارزاتی که فلسطینی ها مدت هاست دارن دنبال می کنن پرتاب موشک به سمت مناطق اسرائیلی هستش. ادعا می شه که تقریبا هر روز یک سری موشک توسط فلسطینی ها شلیک می شه. فکر می کنم با توجه به پایین بودن تکنولوژی این موشک ها، آنچنان خسارت چندانی به طرف اسرائیلی وارد نمی شه. در واقع به نظر می رسه هدف طرف فلسطینی هم فقط اینه که با پرتاب بی هدف موشک به سمت اسرائلی ها فضای رعب و وحشت پایداری رو در بین اونها ایجاد کنه و در واقع اونها رو همیشه نسبت به "امنیت" خودشون نگران نگه داره. این اعتقاد وجود داره که این نوع مبارزه نهایتا باعث عقب نشینی اسرائیلی ها خواهد شد.
از اون طرف دولت اسرائیل بخاطر تامین امنیت خودش به نوار غزه حمله می کنه تا از طریق سرکوب نظامیان بتونه پرتاب موشک رو متوقف کنه. در این حملات مانند آنچه هفته گذشته روی داد تعداد قابل توجهی فلسطینی کشته می شن که بسیاری نقشی در پرتاب موشک ها نداشتن. در این شرایط بسیاری از کشورهای مسلمان واکنش نشون می دن و جنایات اسرائیل رو محکوم می کنن و برخی هم مانند رهبر کشور خودمون از بی عملی کشورهای مسلمان انتقاد می کنن و اونها رو به پیروی از خواست مردم خودشون دعوت می کنن.
برای من قابل فهم نیست که چی جوری می شه از یک طرف از "مبارزه" یا "مقاومت" به عنوان تنها راه حل مسئله فلسطین دفاع بشه و از طرف دیگه هرگونه تلاش اسرائیل (به عنوان یک دولت و سیستم واقعا موجود، فارغ از همه حرف و حدیث ها در مورد اون) برای جلوگیری از تهدید امنیتش، به عنوان جنایت قلمداد بشه. نمی گم جنایت نمی شه. نوع برخوردشون خشن نیست. اما قرارم نیست که "هویج" باشن. بهرحال اگر روش "مبارزه" کارسازه و باید ادامه پیدا کنه پس طبیعی است که باید انتظار داشته باشیم که طرف مقابل هم واکنش نشون بده. اگر پیروزی هم قراره بدست بیاد از دل این کنش و واکنش هستش. قرار نیست که طرف فلسطینی مبارزه کنه برای حقش، طرف اسرائیلی هم بشینه نگاه کنه.
ممکنه گفته بشه که روشی که فلسطینی ها برای گرفتن حقشون انتخاب می کنن بخودشون مربوطه. اشکال نداره ولی باید هزینه اش رو هم بدن و متناسب با اون هم باید از جامعه بین المللی انتظار حمایت داشته باشن. قطعا با توجه به شرایطی که فلسطینی ها دارن (بالای ۱۰۰ کشته فلسطینی در مقابل نمی دونم ۲، ۳ نفر اسرائیلی که قطعا مظلومیت زیادی براشون می آره) دلسوزی و ترحم بسیاری در دنیا برانگیخته می شه. اما شاید توی دنیا جریان هایی که می تونن تاثیر داشته باشن مثل حکومت ایران یا شاید بسیاری از مسلمانان فکر نمی کنن و به دو طرفه بودن ماجرا توجه دارن. همین هفته گذشته در عملیاتی که در اورشلیم انجام شد، ۸ دانش آموز یهودی کشته شدن. فلسطینی ها هم جشن و پایکوبی کردن بخاطر این عملیات. بهرحال فلسطینی ها کشته زیادی دادن و بایدم از این عملیات تلافی جویانه خوشحال باشن. اما دلیلی نداره که انتظار داشته باشن من یا خیلی آدمای دیگه که به موضوع فلسطین نگاه می کنن مثل اونا از دیدن عکسای جوانان کشته شده اسرائیلی خوشحال بشن.
تا زمانی که دو طرف نتونن جایی برای حق طرف مقابلشون قائل بشن این نزاع همچنان ادامه خواهد داشت.
کار تحقیقاتی که انجام دادیم بر روی مفهومی در اخلاق سیاسی بود با نام Political Integrity. خود کلمه Integrity از مفاهیم مهم در عرصه اخلاق هستش که در زمینه های مختلف از جمله سیاست قابل تعریف و شناسایی هستش. می شه اون رو این جوری تعریف کرد که "صادق بودن اما همراه با درنظر گرفتن دغدغه های انسانی". در واقع نوعی "جامع نگری" و "کلی دیدن" در تعریف Integrity مد نظر هستش. آیا همیشه باید راست گفت؟ یا یک سری دغدغه ها و نگرانی ها می تونه باعث بشه راست نگفتن و صادق نبودن ارزش پیدا کنه؟
یک مثال برای این مفهوم در عرصه سیاست اینه که فرض کنید یک حزب سیاسی در زمان انتخابات یک قولی می ده و برنده می شه. بعد از انتخابات کارهای مطالعاتی نشون می ده که اجرایی شدن قول حزب تبعات منفی زیادی رو بدنبال می آره. اینجا حزب باید چی کار کنه؟ به قولش عمل کنه و "صداقت" خودش رو اثبات کنه یا اعلام کنه که اشتباه کرده و قول درستی نداده؟ اگر حزب با وجود اگاهی از تبعات منفی سیاستش اون رو اجرایی کنه و به نظرات اعتنا نکنه می شه گفت Integrity رو زیر پا گذاشته.
با در نظرگرفتن این مقدمه اگر به عرصه سیاسی ایران نگاه کنیم می شه مثال های متعددی رو پیدا کرد که سیاستمداران ایرانی در چنین موقعیت های اخلاقی قرار گرفته اند. به بیان دیگر شاید ویژگی های خاص سیاست در ایران به تناوب چنین موقعیت هایی رو برای سیاستمداران ایرانی ایجاد می کنه. یک مثال بارزش موضوع "شرکت در قدرت" است. به قبل از انقلاب هم اگر برگردیم می تونیم به مثال های جالبی برسیم. منصور در ابتدای دوران نخست وزیری اش تصمیم می گیره که نیروهای ملی رو که از عرصه قدرت خارج بودن به حضور در کابینه خودش تشویق کنه و در واقع با اونا کابینه ائتلافی تشکیل بده. در نهایت تلاش هاش به نتیجه نمی رسه و ملی ها پاسخ منفی به دعوت او می دن. عباس میلانی در کتاب "معمای هویدا" این سوال رو طرح می کنه که اگر نیروهای ملی در اون زمان پذیرفته بودن در قدرت سهیم بشن روند سیاست در ایران چه تغییری می کرد و به چه سمتی پیش می رفت؟
به زمان حال هم اگر برگردیم می شه مرحوم بورقانی رو مثال زد. آقای بورقانی بعد از ۱ سال و اندی معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد با این دغدغه اخلاقی که نمی تونه بپذیره که در جایگاه مسئولیت باشه اما برای بستن مطبوعات نتونه کاری بکنه از مقام خودش استعفا می ده. از اون طرف می شه با طرح یک سری دغدغه اخلاقی از موندن در جایگاه قدرت دفاع کرد. در چنین شرایطی چه تصمیمی درسته؟
اما توی این چند روزه که داشتم در کتابخانه دنبال منبع برای موضوع تحقیق می گشتم از تعدد کتاب های نوشته شده در مورد اخلاق و سیاست تعجب کردم. چقدر جامع و زیبا به همه جوانب اخلاقی فرایندهای سیاسی و رفتار فردی سیاستمداران در این کارهای تحقیقاتی توجه شده بود. در فضای رسانه ای و روزنامه ای هم موضوع اخلاق سیاسی یکی از دغدغه های مهمه و نقد سیاستمداران از این زاویه به وفور دیده می شه. دولت و نهادهای مختلف هم تلاش می کنند از طریق طرح ها و قوانین هر چه بیشتر سیستم رو اخلاقی کنن و اصلاح کنن؛چون کسی در اینجا ادعا نداره که "بهترین حکومت" و "بهترین دولتمداران" رو داره.
در پایان نوشته بد نیست به یکی از مهم ترین چالش هایی که سیاستمداران و دولت ها با اون روبرو هستن اشاره کرد یعنی "عمل کردن به قول ها و وعده های انتخاباتی". به چالش کشیدن سیاستمداران از این زاویه خیلی هم سخت نیست. یک جدول از وعده ها و مشخص کردن اونایی که عملی شده و اونایی که عملی نشده. حالا بذارید به کشور خودمون نگاه کنیم.
اول اینکه در کشور ما خیلی ببخشید حرف مفت زیاده. یعنی یک مجموعه ای می آد می گه من "ژاپن اسلامی" می سازم. تاج زاده مشابه سیاستمدارن اینجا صدبار این حرف رو تکرار می کنه و از اون بر علیه طرف مقابل استفاده می کنه. چون بهرحال یک حرفی زده و باید پاسخگو باشه. اما خب ممکنه من فکر کنم چون "حرف مفت" در کشور ما زیاد زده می شه شاید لزومی به جدی گرفتن این حرفا نباشه.
دوم اینکه اصلا سیستم ما "قول بردار" نیست. دولت می تونه با بهانه های مختلف از پاسخگویی فرار کنه و مسئولیت نپذیره یا به بیان بهتر عملی نشدن قولاش رو به دیگر نهادهای تاثیرگذار دیگه که در حوزه اختیارش نیستن نسبت بده. کاری که احمدی نژاد می کنه و حتی در آخرین سخنرانی اش در ۲۲ بهمن هم از این جور حرفا زد. شرایطی که در زمان اصلاحات وجود داشت و به "تدارکاتچی بودن" تعبیر شد. حالا اینکه کی داره راست می گه یا چقدر راست می گه محل بحث نیست. شایدم تعبیر راست و دروغ در اینجا خیلی مناسب نباشه، چون بهرحال اینکه سیستم حکومتی ما این ضعف رو داره غیر قابل انکاره.
و سوم اینکه در عصر ارتباطات و اطلاعات در کشور ما خود قول انکار می شه و قول دهنده موضوع قول رو زیر سوال می بره. کاری که احمدی نژاد در مصاحبه با الجزیره کرد و ادعا کرد که در مقایسه با بقیه نامزدهای انتخاباتی کمترین وعده انتخاباتی رو داده.
موضوع اخلاق و سیاست از اون موضوعات جالبه که در موردش می شه خیلی نکات جالبی رو طرح کرد.
تا بعد، خدانگهدار
دیدن این مطلب منو به سمت طرح این موضوع کشاند که من فکر می کنم که بعضی حرفایی که ما بخصوص از موضع دین می زنیم و از بعضی محدودیت ها دفاع می کنیم از این جهته که با "زیبایی" مشکل داریم و می خواهیم ازش فرار کنیم. اونو چیز خطرناکی می دونیم که بخصوص اگر در بشریت تبلور پیدا کنه باید به هر شکلی راهی برای پنهان کردنش پیدا کنیم. می دونم که بحث به این سادگی ها نیست و من هم قصد نتیجه گیری خاصی ندارم. فقط به نظرم می رسه که اگر از این زاویه به برخی رفتارها و حرف های رایج نگاه کنیم نتیجه ای غیر از این نمی شه گرفت.
۲- چند سال قبل یادم می آد یک مجله ای دیدم مال شرکت نفتی شل. نکته ای که در اون مجله برام جالب توجه بود و هنوز یادم مونده اینه که در میان آدم های مختلفی که عکسشون در اون مجله از ملیت های مختلف چاپ شده بود فقط یک یا دو تا از مسئولان ایرانی بودن که لبخند بر لب نداشتن و بقیه همه به قول معروف "نیششون" باز بود. یکی از اقوام در کانادا تعریف می کرد که بعد از گرفتن عکس تک نفره از همه اعضای خانواده، عکاس بهشون گفته که هیچکدوم از ۵ نفرتون توی عکس لبخند نزدین!
شاید موضوع مسخره ای بنظر برسه ولی خیلی برای من جالبه که ما چرا بلد نیستیم در عکس ها لبخند بزنیم! بهش فکر کنین!
اما از طرف دیگه اگر فیلم "روز هشتم" رو دیده باشین، یک جمله ای توی فیلم هست که نمی دونم به چه دلیلی توی ذهن من مونده که می گه "لبخندتون مصنوعیه". اینجا یکی از چیزایی که برای همه جلب توجه می کنه نوع برخورد تقریبا اکثریت آدم هایی هست که به عنوان کارمند یا مسئول فروش با اونا طرف می شین. خوش برخورد و با حوصله. البته بعضی وقتها آدم هوس می کنه بهشون بگه "لبخندتون مصنوعیه". با مسئول آموزش صحبت می کردم. معلوم بود که یک خورده از سوال های من خسته شده و توی دلش داره منو فحش می ده. اما به زحمت این لبخند رو بر روی لبش نگه داشته. "خانم ببخشید لبخندتون مصنوعیه!"
همانطور که قبل از این گفته بودم فیلم در چند سینمای آمریکا و کانادا در حال اکران است و من هم رفتم فیلم رو تماشا کردم.
با وجود اینکه فیلم سال گذشته در کنار فیلم "اخراجی ها" جزء فیلم های برتر جشنواره از دید تماشاگران شده؛ ولی به نظر من فیلم چیز خاصی نداشت. داستان فیلم خیلی ساده بود و هیچ پیچیدگی نداشت. این به نظر من مهم ترین دلیلی بود که باعث شد اون انتظاری رو که از فیلم داشتم برآورده نشه. البته اگر فیلم "مهمان مامان" مهرجویی رو دیده باشید اون هم واقعا داستان عجیبی نداشت. ولی بخاطر تنوع شخصیت های فیلم و کمدی اش خب فیلم بهتری از آب دراومده بود که از این چیزا در فیلم "سنتوری" خبری نبود. البته ممکنه از لحاظ کارگردانی و این بحث های فنی کسانی که صاحبنظر هستن بتونن ویژگی های برجسته ای در این فیلم ببینن.
اما برای کسانی که فیلم رو ندیدن اولین سوالی که شکل می گیره و انتظار پاسخ براش دارن اینه که "فیلم چی داشت که بهش اجازه اکران ندادن؟" اگر فرض کنیم که نسخه ای از فیلم که ما دیدیم نسخه اصلی و بدون اصلاح فیلم باشه یک سری دیالوگ در فیلم بود که می تونسته حساسیت برانگیز باشه. یکی اشاره به اینکه این مملکت "خشن" همه رو معتاد می کنه و از این چیزا. دیگه برخورد مادر مذهبی علی که اون رو بر سر انتخاب بین "ساز" و "خونه" قرار داده بوده و نهایتا علی بخاطر سازش خونه رو ترک می کنه و یک سری حرف هایی که علی به مادرش می زنه و به نگاه مذهبی اش حمله می کنه. فکر کنم فقط همینا بود. البته من یادم می آد پارسال یک نقدی رو خوندم از یکی از منتقدینی که در روزنامه های محافظه کار می نویسه (فکر کنم فامیلش فراستی باشه) و اونجا گفته بود که این فیلم "در دفاع از اعتیاده" که من اصلا نفهیمدم براساس کجای این فیلم، به چنین نتیجه ای رسیده بود.
به بهانه این فیلم که در مورد اعتیاد بود دو نکته در مورد اعتیاد بگم.
اول اینکه من جملاتی مشابه این رو زیاد از ایرانی ها شنیدم که "جمهوری اسلامی خودش جوونا و مردم رو معتاد می کنه که بی خاصیت بشن و حال اعتراض کردن و مخالفت کردن رو نداشته باشن". برای من هنوز هضم نشده که این تحلیل چه مبنایی داره. ممکنه گفته بشه که در وارد کردن و ترانزیت مواد مخدر یک سری افراد در درون خود سیستم نقش دارن. اگر این درست هم باشه باز من نمی تونم بفهم چرا باید اون رو به عنوان دلیلی برای نقل قولی که اول آوردم بپذیرم.
نکته دوم اینکه حتما همه شما شنیدید که "ایران تریاکی ترین جامعه دنیاست" (یک و نیم میلیون معتاد حرفه ای به اضافه سه و نیم میلیون مصرف کننده که احتمالا می شه گفت معتاد تفننی). در چرایی این موضوع یک مقاله ای رو مدتی قبل از دکتر جلایی پور خوندم که لینکش رو برای شما هم می گذارم که مطالعه کنید. ولی برای کسانی که حوصله ندارن متن مقاله رو بخونن، خلاصه بگم که جلایی پور اعتقاد داره که دلایلی چون "رشد جمعیت و ناتوانی در فراهم کردن شغل برای جوانان"، "تنش های جامعه مدرن"، "ممنوعیت الکل"، افزایش فقر"، "ریشه ای و فرهنگی بودن مصرف مواد مخدر"، "همجواری با افغانستان" و "توطئه کشورهای متخاصم" هیچ کدوم جزء دلایل موثر نیستن چون در کشورهای دیگه هم این اتفاقا افتاده ولی مثل ما با مشکل رشد اعتیاد مواجه نشدن.
به اعتقاد جلایی پور "سیاست های آرمانگرایانه غیرواقع بینانه دولتی" عامل موثر بوده. نمونه های مشابه:
۱) "روسپيگري پديده مذمومي است و تحقق جامعه بدون روسپي آرماني مطلوب است. اما تاكنون با اتكا به همين آرمان گفته شده است چون روسپيگري نكوهيده و حرام است پس نبايد باشد. آيا اساسا در جهان جامعهاي هست كه روسپي نداشته باشد؟"
۲) "جامعه بدون الكل، آرمان ديني وهدفي قابل دفاع است. اما در ايران معتقدند چون اين پديده مذموم است پس نبايد باشد. هيچ وقت در عرصه عمومي ايران امكان طرح اين بحث نبوده كه آيا سياست ريشهكني مشروبات الكلي در ايران به پايين آوردن مصرف آن كمك كرده است يا نه؟"
۳) "اين آرمان كه جامعه اخلاقي و اسلامي بشود آرمان همه ما مسلمانهاست. اما در ايران هيچ وقت اين بحث را جدي نگرفتهاند كه آيا ابزار بوروكراسي دولتي، ابزار مناسبي براي اسلامي كردن جامعه است؟"
به زودی: "درباره فیلم پرسپولیس"
۱. متاسفانه چگونگی طرح خیلی از موضوعات در کشور ما باعث می شه که ما از دیدن همه جوانب موضوع غفلت کنیم و نتونیم به برخی جنبه های مثبت اون توجه کنیم. مثلا من خودم همیشه دید منفی نسبت به چگونگی طرح موضوعی مانند "ساده زیستی" داشتم. خداوکیلی هم آدم اعصابش بهم می ریزه وقتی برای دفاع از فلان مقام بالای مملکتی (چقدر محافظه کارانه نوشتم!) از نشستن اون بر روی حصیر یا ... استفاده می شه. یا کاربرد واژه ای مثل "بیت المال" برای من خیلی وقتها آزادهنده جلوه می کرد.
چند وقت پیش خبری رو خوندم در روزنامه های اینجا که یکی از اعضای شورای شهر تورنتو که مسئول خزانه داری شورا هست از این موضوع گلایه کرده که دیگر حاضر نیست هر فاکتوری رو امضا کنه و از ریخت و پاش های اعضای شورا گله کرده بود. این عضو شورا بر روی وبلاگش لیستی از هزینه های اضافی اعضای شورا رو منتشر کرده بود که تا اونجایی که یادم هست مواردی چون کرایه ماشین لیموزین و از این چیزها رو شامل می شد. وقتی این خبر رو اون موقع خوندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پس اینجا هم از اینجور گیر دادن ها هست. البته در اینکه سیستم اینجا به شدت شفافه و فساد در اون بسیار کم هست شکی نیست اما نمی دونم چرا با توجه به ذهنیتی که از کشورمون داشتم این موضوع کمی برام عجیب بود. شاید یکی از مواردی که باعث می شه طرح این موضوعات برای من آزاردهنده باشه خلط دو موضوع در کشور ماست: یکی لزوم حساسیت نسبت به اموال عمومی و دومی حق انتخاب فرد برای چگونگی زیستن، پوشیدن و تفریح کردن براساس درآمد مشروعی که بدست می آورد. به یاد بیاورید طرح موضوع گران بودن و اعلابودن عبای آقای خاتمی را و بسیاری موارد دیگر.
۲. امروز هم در روزنامه یک خبر دیگه دیدم که بازم انتظارش رو نداشتم. براساس تصمیم شورای شهر یکی از شهرهای کانادا کارمندان شهرداری از این به بعد در سر کار نباید flip-flops، plunging neckline و tube tops بپوشند. البته اعضای شورا و شهردار از این سیاست جدید مستثا هستند.
۳. همزمان با طرح موضوع برداشتن ممنوعیت داشتن حجاب در دانشگاه های ترکیه یک مطلبی در روزنامه چاپ شد که رویکرد چهار کشور اتحادیه اروپا رو نسبت به موضوع پوشش سر با هم مقایسه کرده بود که بد ندیدم اینجا طرحش کنم هر چند احتمالا دوستان با برخی از اونها آشنا هستن.
فرانسه: از سال ۲۰۰۴ پوشیدن روسری رو در کلیه مراحل تحصیلی پیش از دانشگاه ممنوع کرده است. معلمان و کارمندان دولتی نیز نمی توانند روسری داشته باشند.
آلمان: در سطح فدرال قانونی در اینباره وجود نداره. از ۱۶ ایالت، در ۷ تا معلمان نمی تونند روسری داشته باشند.
بریتانیا: هیچ قانون رسمی در مورد روسری وجود ندارد.
هلند: موضوع اصلی در این کشور در مورد برقه face-consealing veil است که ممنوع کردن آن در دولت در حال بررسی است.
4. اینم برای علاقمندان به موسیقی سنتی که البته شایدم همه ازش خبر داشته باشن. مصاحبه اخیر پرویز مشکاتیان رو که با مجله شهروند امروز خوندم خیلی خوشحال شدم از این جهت که فهمیدم مشکاتیان و شجریان با هم رفیق شدن و آشتی کردن. در این چندساله اگر اشتباه نکنم در هیچ مصاحبه ای از پرویز مشکاتیان ندیده بودم که اینجوری از شجریان صحبت کنه و از اون تعریف کنه. مبارکه!
۵. اما فیلم علی سنتوری آخرین ساخته داریوش مهرجویی که امکان نمایش در ایران رو پیدا نکرد از چند روز پیش در برخی سینماهای آمریکای شمالی بر روی پرده رفت. به احتمال زیاد برم ببینمش.
۶. چند روز قبل در خبرها آمده بود که یک موسسه که در جهت زنده نگداشتن حادثه هولوکاست کار می کنه بخش عربی سایتش رو راه اندازی کرده. نکته جالب اینکه این موسسه در سال گذشته بخش فارسی رو هم راه اندازی کرده بوده.
این نکته رو هم بگم که چند وقت پیش در روزنامه های دانشگاه آمده بود که یکی از اعضای اتحادیه دانشجویی دانشگاه تلاش کرده که در فدراسیون دانشجویان کانادا موضوع ایجاد محدودیت علمی برای دانشگاه های اسرائیل (بایکوت علمی) رو به رای بگذاره که البته این امکان بهش داده نمی شه و نمی تونه اون رو در جلسه طرح کنه. این موضوع هنوز هم مطرحه. هفته قبل در روزنامه دانشگاه اعلام شد که براساس یک نظرسنجی اکثریت دانشجویان با بایکوت اساتید و دانشجویان اسرائیلی مخالف هستن.
تا بعد، خدانگهدار
۲. امروز به جلسه سخنرانی رفتم که مربوط می شد به همون بحثی که در مطلب قبلی بهش اشاره کردم. یک عده از حقوقدانان جوان با همکاری کنگره اسلامی کانادا، شکایت حقوق بشری رو برعلیه مجله Maclean's که جزء قدیمی ترین نشریات کاناداست (با قدمت 103 ساله) به کمیسیون حقوق بشر کانادا طرح کردن که مربوط می شه به برخی از مقالات این مجله که باعث ایجاد حس نفرت نسبت به مسلمانان می شه.(می تونین گزارش این افراد رو در مورد این مقالات اینجا ببینید). در پنلی که برگزار شد دو حقوقدان یکی دختر و دیگری پسر در مورد پیگیری هاشون در مورد این موضوع گزارشی رو ارائه دادن. نکته ای که اونا برش تاکید داشتن این بود که مجله حاضر نشده امکان پاسخگویی به مقالات طرح شده رو فراهم کنه و از قول سردبیر نشریه ذکر می کردن که گفته "من حاضرم ورشکست بشم اما پاسخ شما رو چاپ نکنم." بهرحال این حقوقدانان شکایتشون رو بر روی این مبنا طرح کرده ان که گروه های مختلف دارای این حق هستن که در مورد موضوعات عمومی که مربوط به خودشون می شه مشارکت کنن و در شکل گیری دیالوگ کمک کنن.
در واقع مکانیزمی که الان در مورد این موضوع داره پیگیری می شه مشابه همون مکانیزمی که در مورد موضوعاتی مانند نفی هولوکاست می تونه بکار بره و در تاریخ کمیسیون حقوق بشر کانادا بکار رفته و باعث محکومیت هم شده. البته یک جرمی هم ایتجا تعریف شده با نام Hate Crime که می شه در مورد این موضوعات براساس این جرم هم اقامه دعوی کرد، کما اینکه همین الان کنگره یهودی های کانادا یک پرونده رو در این مورد در جریان دارن.
۳. از زمانی که اینجا اومدم خیلی علاقمند بودم که با دانشجویان فلسطینی صحبت کنم و نظرشون رو در مورد بحث فلسطین-اسرائیل بدونم. اما خب چند نفری که پیدا کردم غیر یک کدومشون که چند سال قبل از رام الله اومده بود بقیه هیچ کدومشون متولد خود فلسطین نبودن و در کویت، اردن یا عربستان متولد شده بودن و اگر اشتباه نکنم اصلا فلسطین نرفته بودن. علاوه بر این بخاطر سنشون خیلی نمی تونستن تحلیل دقیقی به من بدن.
امروز در پنلی که برگزار شد در سوابق یکی از سخنرانان که آدم مسنی هم بود فعالیت های ضد اسرائیلی زیادی ذکر شد برای همین بعد از جلسه علاقمند شدم که برم و باهاش صحبت کنم. چون اعلام شد از دانشگاه بیروت لیسانس ریاضی داره فکر کردم حتما لبنانی هست اما بعد فهمیدم که فلسطینیه. نظرش رو در مورد این نگاه که اسرائیل باید نابود بشه پرسیدم. اینو قبول نداشت و می گفت کسی اینجا دنبال نابودی اسرائیل نیست. پرسیدم پس راه حل چیه؟ گفت سه تا چیز. ۱. عقب نشینی اسرائیل از سرزمین های اشغال شده در سال ۱۹۶۷ ۲. بازگشت آوارگان فلسطینی ۳. تغییر قوانین اسرائیل و حذف نگاه نژادپرستانه از آن چون در حال حاضر تنها یهودی ها به عنوان شهروندان درجه اول حق بسیاری از کارها رو دارن و بقیه از این حقوق محروم هستن. گفتم پس شما قائل به ایجاد دو کشور هستید؟ گفت وقتی آوارگان به فلسطین برگردن عملا با توجه به وسعت کشور امکان اینکه بشه در قالب دو کشور باشیم فراهم نیست برای همین نهایتا باید به این توافق برسیم که مرزها رو برداریم. گفتم خب پس نهایتا اسرائیل باید نابود بشه. گفت نه. ما قرار نیست کسی رو از بین ببریم. مثل روشی که در زمان آپارتاید در افریقای جنوبی بکار برده شد. کسی دنبال این نبود که سفیدپوستان باید از بین برن فقط صحبت از تساوی و برابری بود. در مورد مذاکرات بین فلسطین و اسرائیل ازش پرسیدم. گفت که آنچه که باید در موردش بحث بشه مشخصه و اگر نخواد روی این مسائل بحث بشه مذاکره فایده ای نداره.
صحبت های خوبی بود. اما واقعا این نزاع کی و چی جوری تموم می شه؟
۴. اگر خاطر دوستان باشه در یکی از مطالب اولیه در مورد مصر چیزایی رو نوشته بودم. به یک مقاله از محسن آرمین برخوردم در مورد جریان های فکری در مصر. البته این مقاله در مورد جریان های روشنفکری معاصر حرفی نزده ولی از جهت شناخت جریان اخوان المسلمین در مصر خیلی اهمیت داره. موضوع اجرای "شریعت اسلامی" از اون بحث هایی که واقعا باید وارد عرصه عمومی بشه و روش بحث های جدی صورت بگیره که دقیقا مراد از این موضوع چیه. جریانی که در مصر شکل گرفت و با یک گرایش شدید ضدغربی همراه بود عملا یک تفسیر بنیادگرایانه رو از این موضوع عرضه کرد. آیا مسلمانان وقتی از "اجرای شریعت اسلامی" حرف می زنن دقیقا می دونن دنبال چی هستن و چه مرادی دارن؟
۵. فیلم No Countary for Old Men رو در سینما دیدم. گفته می شه این فیلم برای بردن جایزه بهترین فیلم اسکار امسال شانس زیادی داره. فیلم بدی نبود هر چند پایان مناقشه برانگیزی داشت. بعضی ها خیلی خوب می دونستن و بعضی ها افتضاح. واقعیتش اینه که فهمیدن لهجه بازیگرا برام خیلی سخت بود. حتی بچه های انگلیسی زبان هم مشکل داشتن. برای همین بخش هایی از صحبت ها که با نام فیلم هم ارتباط داشت برام قابل درک نبود. به هرحال این فیلم جایزه بهترین فیلمنامه Golden Globe رو گرفته و حتما اون مونولوگ ها و دیالوگ های فیلم که من نفهمیدم! در این خیلی تاثیرگذار بوده.
ضمنا فیلم بادبادک باز که توسط یک کارگردان سوییسی براساس رمان خالد حسینی نویسنده افغان ساخته شده الان روی پرده است. این رمان اولین رمان یک نویسنده افغانی که به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر شده در سال 2003. همایون ارشادی بازیگر ایرانی هم در این فیلم بازی می کنه که دیدم مصاحبه ای هم با روزنامه اعتماد در این مورد کرده.
تابعد، خدا نگهدار.
پی نوشت: ببخشید من واقعا سر تیتر گذاشتن برای مطالبم مشکل دارم. حوصله ندارم روش فکر کنم.
۲. یک پیشنهاد دیگه برای گوش دادن. یک سخنرانی از دکتر سروشه که امسال در پاریس انجام شده در مورد سکولاریسم ستیزه گر. سخنرانی بسیار جالبیه. بحث دکتر سروش اینه است که زمانی که سیستم حکومتی در اروپا برپایه سکولاریزم ریخته شد یعنی سیاست های حکومت تنها متوجه همین دنیا شد و دغدغه جهان دیگر (آخرت) و دنیای ماوراطبیعت (اینکه ما برای اداره این دنیا به یک سری منابعی نیاز داریم که از طریق علم تجربی بدست نمی آید) نوعی مدارا نسبت به ادیان هم در آن گنجانده شده. در اون مقطع چون مسیحیت ضعیف شده بود عملا این مدارا و تحمل براحتی قابل پذیرش بود. اما الان به سمتی داریم می ریم که ادیان بخصوص اسلام دارن قدرت پیدا می کنند و همین موضوع حکومت های سکولار و غیردینداران رو نسبت به میزان مدارایی که باید روا داشته بشه دچار تردید کرده. البته بحث دکتر سروش بیشتر معطوف به رفتار دولت های اروپایی است.
در حال حاضر در همین کانادا یک اتفاقی افتاده که خیلی بی ارتباط با موضوع بالا نیست. کنگره اسلامی کانادا یک شکایت حقوق بشری رو بر علیه یکی از مقالات مجله Maclean's طرح کرده و این مجله رو متهم کرده به Islamophobia (این اصطلاح در مورد حمله به اسلام و برعلیه اون نوشتن بکار می ره). مقاله در سال ۲۰۰۶ نوشته شده با نام The future belongs to Islam. بحث اصلی این مقاله اینه که با با توجه به نرخ رشد جمعیت در میان مسلمانان و بقیه ساکنان اروپا در آینده جمعیت جوان مسلمانی که در اروپا زندگی می کنن می تونن اروپا رو به سمت یک حکومت هایی ببرند که خب ممکنه دغدغه های دینی هم داشته باشه. بهرحال جمعه هم در دانشگاه یک میزگرد توسط مسلمانان قراره برگزار بشه در مورد این موضوع. در آینده بیشتر در این مورد خواهم نوشت.
۳. God Delusion اسم کتاب معروفی است که در سال 2006 توسط یک محقق بریتانیایی نوشته شده. کتاب در نقد باور به خداست. چند روز پیش یک تبلیغ چند ثانیه ای در مورد این کتاب از شبکه CNN پخش شد. چند تا عبارت بود که پشت سر هم خونده شد. دقیقش یادم نیست. ولی اینجوری شروع شد که NO belief in God و اینجوری هم تموم شد که NO suicide bombing (یعنی عملیات انتحاری). البته چند وقت پیش یک برنامه مستندی از شبکه CNN پخش می شد که فکر کنم دنباله دار هم باشه با نام God's Warriors. گزارشکر برنامه کریستین امانپور بود. یک مصاحبه ای با آیت الله صانعی داشت در مورد عملیات انتحاری. بهرحال این بحث خشونت و دین از اون موضوعاتی که همیشه بواسطه یک اتفاقی زنده می شه. حدود یک ماه پیش یک پدر پاکستانی توی کانادا دخترش رو می کشه بخاطر اینکه حجاب رو رعایت نمی کرده و شبا به پارتی می رفته. بعدش نقدهایی از طرف مسلمانان به رسانه های کانادایی بخاطر چگونگی طرح این موضوع و ارتباط دادنش به دین مطرح شد.
اول، یک مصاحبه ای از مهندس بهزاد نبوی خوندم که بدم نیومد به شما هم خوندنش رو پیشنهاد بدم. نمی دونم چرا همیشه مصاحبه های بهزاد نبوی برام جالب و خوندنی بنظر می رسه.
دوم، جریان اشک ریختن هیلاری کلینتون و تاثیری که بر روی رای دهندگان داشته من رو یاد جریان آقای خاتمی در دور دوم ریاست جمهوری انداخت. البته خداوکیلی در مقایسه با آقای خاتمی، کلینتون همچین اشکی هم نریخته که اینقدر اینا شلوغش می کنن.
سوم، نمایش فیلم انیمیشنی پرسولیس از دیروز در سینماهای کانادا شروع شد. این فیلم رو یک دختر ایرانی مقیم فرانسه ساخته. البته فیلم براساس داستان مصور graphic novel دو جلدی که خودش قبلا منتشر کرده بوده ساخته شده. من نمی دونم این فیلم در ایران چقدر بازتاب داشته. در مورد فیلم 300 تقریبا همه ایرانی ها به یک اتفاق نظر رسیده بودن که فیلم ضدایرانی. اما خب قطعا در مورد فیلم پرسپولیس تنها ممکنه یک سری جریان های خاص این فیلم رو از این زاویه مورد انتقاد قرار بدن. من در آینده در مورد این فیلم بیشتر خواهم نوشت.
چهارم، یکی از انتظاراتی که نیروهای اصلاح طلب از صداوسیما همیشه داشته اند و به نظر می رسه با وجود دیدارها و نامه نگاری های اخیر هم برآورده نشده و "در بر پاشنه سابق می چرخه" بحث بی طرفی صداوسیماست. حقیقتا برای خود من خیلی جالی بود که ببینم واقعا شبکه های خبری معروف دنیا چی جوری بی طرفی رو رعایت می کنند. در همین حدی که من شبکه ای مثل CNN رو نگاه می کنم می بینم که با وجود اینکه این شبکه در مورد جزئی ترین مسائل نامزدها بحث می کنه و تحلیل ارائه می ده، خیلی سخت من رو به این نتیجه می رسونه که ممکنه گرایش به یک نامزد خاص داشته باشه. بهرحال این شبکه ها برای اینکه بتونن مخاطب خودشون رو حفظ کنن و اعتماد اونها رو جلب کنن از یک طرف باید بتونن اثبات کنند که عدالت رو در مورد نامزدها رعایت می کنن و از طرف دیگه باید پوشش خبری و تحلیلی قوی هم از رقابت های انتخاباتی ارائه بدن. بهرحال خود این موضوع واقعا یک هنره.
پنجم، تقریبا همه ما روی این موضوع اتفاق نظر داریم که تصویر درستی از کشور ما از شبکه های خبری دنیا عرضه نمی شه. به همین جهت مردم دنیا از واقعیت هایی که در ایران می گذره اطلاع دقیقی ندارن و اگر از طرف یک آمریکایی یا کانادایی با سوالاتی مثل اینکه "مگر شما می تونید از کشورتون خارج بشید؟" یا "الان بودن در کشور شما خطرناکه؟" مواجه بشید نباید خیلی تعجب کنید. ولی من خودم فکر می کردم که چرا ما باید این انتظار رو داشته باشیم که مردم دنیا باید تصویر درستی از ایران داشته باشن. بهرحال از بعد خبری چه چیزایی ایران رو تبدیل می کنه به news maker دنیا؟ غیر ار موضوعاتی مثل نقض حقوق بشر، چالش با آمریکا، موضوع هسته ای و ... هر موضوعی که شما نگاه کنید که ایران رو در عرصه بین المللی خبرساز می کنه مربوط می شه به موضوعات رعب آور و وحشت برانگیز. شما فرض کنید در مورد کشوری مثل چین، هر چند خیلی ها با مسائل حقوق بشر در این کشور مشکل دارن اما نقش اقتصادی چین و اخبار اقتصادی اش نقش موضوعات و اخبار سیاسی مربوط به این کشور رو کمرنگ می کنه. ولی خب ما در ایران همچین وضعیت نداریم و هر موضوعی در مورد کشور ما که ارزش خبری شدن پیدا می کنه نهایتا به شکل گیری این تصویر می انجامه که ایران کشور خیلی خطرناکیه. بهرحال این اقتضای فضای رسانه ای است که این موضوعات برجسته می شه. در مورد سیاست داخلی خودشون هم همین جوری عمل می کنن. یک حرف یک سیاستمدار می تونه حربه ای باشه برای احزاب رقیب برای تضعیف طرف مقابل. به هر حال نباید از اشتباهات خودمون غافل شیم و همش از رسانه های غربی و مدیا بخاطر ارائه تصویر غلط از ایران انتقاد کنیم.
ششم، دیشب برای دومین بار رفتم به جلسه ماهانه انجمن کتابخوانی ایرانیان مقیم تورنتو. ۴۰ نفری در جلسه بودن. مکان جلسه فکر می کنم از طرف شهرداری به انجمن داده شده بود. بهرحال برای جلسه دیشب چندفصلی از کتاب "ایران بین دو انقلاب" دکتر "آبراهامیان" انتخاب شده بود. در مجموع نظرات بدی در جلسه طرح نشد. هرچند فضای جلسه تحت تاثیر قطبیتی بود که یک طرفش کسانی بودن که به شدت از رضاخان دفاع می کردن و طرف دیگر کسانی بودن که به شدت از رضاخان انتقاد می کردن. در هر صورت اداره کنندگان جلسه تمام تلاششون این بود که نظم جلسه بخاطر این اختلافا بهم نخوره. جلسه یک ماه قبلش که بازم بحث در مورد رضاخان بود بین یکی از کسانی که می گفت من آزادیخواهم و طرف مقابلشو سلطنت طلب می دونست یک خورده جر و بحث شکل گرفت. اما در مجموع فضای کلی جلسه بر این بود که بحث ها بدون تنش پیش بره. بهرحال "رضاخان" یا "رضاشاه" (یکی از بحث ها سر این شد که چرا بعضی ها دوست ندارن ار تعبیر رضاشاه استفاده کنن!) و قضاوت در مورد دوران حکومت اون از موضوعات بحث برانگیزه. زمانی که من خودم کتاب "ایران بین دو انقلاب" رو می خوندم و لیست کارهایی که در زمان اون از نظر ایجاد ساختار حکومتی مدرن انجام شده رو مرور می کردم یاد کتاب های تاریخ درسیمون افتادم که در اون اگر به یک کار خوبم از رضاخان اشاره شده بود یعنی کشیدن راه آهن؛ اون رو به اهداف انگلیسی ها نسبت داده بودن. اخیرا شنیدم که کتابی در ایران اومده که دو کشور ترکیه و ایران رو در دوران رضاخان و آتاتورک با هم مقایسه کرده. اگر کتاب برپایه تحقیق جدی باشه حتما می تونه جالب باشه.
خوشبختانه ما شانس آوردیم که به اندازه کافی "مومن" هستیم و از آسمون برای ما همچین چیزایی نمی آد.
یکی از چیزایی که برای من اینجا یک خورده عجیب به نظر رسید مجازبودن دانشجویان به نوشیدن قهوه یا آب و خوردن هر چیزی سرکلاس همزمان با درس دادن استاده. در واقع در حالی که این رفتار در کشور ما نوعی بی ادبی می تونه تلقی بشه اینجا رفتاری پذیرفته شده است و اساتید با اون مشکلی ندارن. البته فکر کنم بعضی وقتا دانشجویا از این قضیه سوء استفاده هم می کنن یعنی احساس می کنم بعضی رفتارها "شاید" برای استاد هم خیلی جالب نباشه ولی خب اعتراضی هم نمی کنه. مثلا سر یکی از کلاسا چندتا از بچه ها سر کلاس پسته می شکستن. استاد هم می دید ولی خب به ظاهر که مشکلی نداشت.
موضوع دیگه به صدازدن اساتید با اسم کوچک مربوط می شه. البته من خودم فقط استاد راهنمامو با اسم کوچک صدا می زنم و برای بقیه اساتید دکتر یا پروفسور استفاده می کنم ولی در بعضی رشته ها اون جور که از بچه ها شنیدم همه اساتیدشون رو با اسم کوچک صدا می زنن. البته اینجا در محیط کار هم کسی رئیسش رو با فامیل صدا نمی زنه و تنها اسم کوچک رو بکار می بره.
البته برای اینکه فکر نکنین ما توی ایران خیلی عجیب و غریبیم یکی از دانشجویان کره ای می گفت که اونا برادر یا خواهر بزرگترشون رو با اسم کوچک صدا نمی زنن چون نوعی بی ادبی تلقی می شه و باید حتما از یک پیشوندی که نشانه احترام باشه استفاده کنن. همچنین اینجا مشهوره که دانشجویان ژاپنی سرکلاس از اساتید سوال نمی کنن چون اون رو نوعی بی ادبی می دونن.
بهرحال این تفاوت هاست که باعث می شه در جزوه معرفی محیط آموزشی اینجا یکی از موضوعاتی که روش تاکید بشه تفاوت نوع ارتباطیست که بین استاد و دانشجو وجود داره. البته این تنها رفتاری نیست که باعث بشه شما در مورد مصداق های "ادب" دچار تناقض بشین. بقیه اش باشه برای بعد.
بحث دوم: دیشب روند انتخاب نامزدهای ریاست جمهوری در دو حزب دموکرات و جمهوری خواه شروع شد. یعنی از حالا به بعد طی چندین مرحله طرفداران هر کدوم از احزاب در مورد کسی که باید نامزد نهایی حزبشون باشه بحث و رای گیری می کنن. اولین مرحله دیشب در ایالت ایوا انجام گرفت که بعنوان "انجمن حزبی آیوا" Iowa Caucus ازش نام برده می شه. در این مرحله کسانی که بعنوان طرفداران یکی از دو حزب قبلا ثبت نام کرده اند در محل های مختلفی که در نظر گرفته شده حضور پیدا می کنن و در حلقه طرفداران نامزد موردنظرشون قرار می گیرن. نهایتا با شمارش طرفدارن کسانی که بیشترین طرفدارا رو در انجمن دارن مشخص می شن (مشاهده بخشی از اتفاقاتی که در انجمن می گذره). البته یک تفاوتی که در دموکراتا وجود داره اینه که شمارش در دو مرحله انجام می شه. اگر نامزدی نتونه 15 درصد آرا رو کسب کنه این امکان به طرفداران اون نامزد داده می شه که از بین نامزدهای باقیمانده به یک نفر بپیونده.
من خودم تابحال تا حدودی اخبار نامزدهای دموکرات رو پیگیری می کردم. البته کلا چون فضای رقابت در بین نامزدهای دموکرات بیشتره اخبار اونا داغ تر هم هست. با وجود اینکه به نظر می رسه بخاطر بوش گرایش به سمت جمهوری خواها کمتره اما نمی شه براحتی گفت که رییس جمهور بعدی آمریکا حتما دموکراته. همون اتفاقی که دوره قبل افتاد بین ال گور و بوش.
اما در مورد سه نامزد اصلی دموکراتا یعنی کلینتون، اوباما و ادواردز،باراک اوباما می شه گفت روشنفکرانه ترین رفتارا رو داره. من بخش هایی از آخرین مناظره ای که بین نامزدهای دموکرات بود رو نگاه کردم. هر چند حرفا خیلی شبیه هم بود ولی رو بعضی مسائل رویکرد اباما خیلی اندیشمندانه بود. نمی دونم دقیقا چی جوری بگم. شاید یک جواریی نزدیک به آقای خاتمی خودمون. در تبلیغاتش هم ابتکارات جالبی بخرج می ده. قبل از کریسمس CNN یک سری کلیپ از برخی از کاندیداها پخش کرد که از اونا خواسته بود اگر اشتباه نکنم در مورد کریسمس یک پیامی بگن. اوباما به همرا همسرش و دو دخترش بود. همسرش در چند جمله پیام رو گفت و اوباما تنها گفت که "این پیام رو تایید می کنه" و دو دختراشم کریسمس رو تبریک گفتن. در حالی که بقیه خودش بودن و پیام رو خودشون اعلام کردن. همچنین موضوعی که در پلاکاردهای تبلیغاتی اوباما روش تاکید می شه "تغییر" change است . در واقع در مقایسه بین اوباما و کلینتون این جمله خیلی مشهوره که "اوباما نماد تغییره اما به اندازه کافی قاطع و محکم tough نیست. هیلاری کلینتون نماد تجربه است و قاطعیت بیشتری داره".
رقابت دیشب در ایوا به نفع اوباما تموم شد با ۳۸ درصد. بعد از اون ادوادز با ۳۰ و کلینتون با ۲۹ درصد. در مورد ادواردز خیلی اطلاعات ندارم. فقط در مناظره اش خیلی نگاه چپ داشت به این معنا که بر نقش کارخانه های بزرگ و لابی ها در مقابل تغییر سیاست ها خیلی تاکید می کرد.
بهرحال در مورد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز. ولی من به شخصه ترجیح می دم که کلینتون انتخاب نشه. بد نیست ببینیم یک آمریکای متفاوت با اوباما یا ادواردز چی جوریه. البته ممکنه نهایتا هیچ کدوم از اینا هم نشن.
2- مطلبی رو پسرخاله ام حسین برام فرستاده. مطلبه جالبیه. به تاثیر تحریم ها بر تاجران ایرانی دبی می پردازه. آمارهای جالبی هم در مورد میزان فعالیت ایرانی ها در دبی داره (450،000 ایرانی در دبی خونه دارند و بیشترین سرمایه ایرانی های مقیم خارج بعد از آمریکا در دبی هست). چند وقت پیش برج دبی که قراره دسامبر 2008 کار ساختش تموم بشه به ارتفاعی رسید که CN tower تورنتو رو با 553 متر پشت سر گذاشت. البته ارتفاع نهایی اون 818 متره. بهرحال دبی هم برای ما ایرانی ها آیینه حسرت شده.
3- سایت یاهو 10 موضوع خبری رو که در مورد اونها بیشترین جستجو در سال 2007 انجام گرفته اعلام کرده. صدام حسین، ایران، عراق، جرج بوش و ... سایت گوگل هم اعلام کرده که IPhone شرکت Apple عنوان پرجستجوترین (عجب لغتی ساختم!) موضوع رو کسب کرده. من IPhone رو دست کمال از رفقای اینجا دیدم. یک مطلبی در وبلاگش در مورد اون نوشته که می تونه اطلاعات خوبی در مورد این دستگاه بده. در مورد گوگل یک نکته با مزه رو بگم که استفاده از گوگل بعنوان فعل در اینجا مرسومه. مثلا وقتی می خوای بگی که این رو در اینترنت جستجو می کنم می تونی بگی I google it.
احتمالا بعضی دوستان اسم "عبدالفتاح عبدالمقصود" رو شنیده اند. این دانشمند مصری که از اهل تسنن هم بوده یک کتاب معروفی داره با نام "امام علی" که چندین جلده و اگر اشتباه نکنم آیت الله طالقانی اونو ترجمه کرده. این کتاب که به زندگی امام علی از بدو تولد تا شهادت می پردازه از جهت نگاه ستایشگرایانه ای که در مورد امام علی داره برمبنای "خوشتر آن باشد که سر دلبران-گفته آید در حدیث دیگران" خیلی مورد توجه شیعه می تونه قرار بگیره. وقتی من چند سال قبل این کتابو خوندم بخصوص قسمت مربوط به حوادث بعد از وفات پیامبر برام این سوال شکل گرفته بود که چرا این آدم که این نگاه رو داره هنوز سنی هست و شیعه نشده. در پاسخ به این سوال یک نکته ای که به ذهنم می رسه طرح می کنم.
افرادی مانند عبدالمقصود به عنوان روشنفکر وقتی به تحلیل تاریخ می پردازند به این نتیجه می رسند که امام علی بهترین شخصیت برای نشستن بر جایگاه پیامبر بوده و همچنین نقدهایی رو بر روند انتخاب خلیفه در سقیفه وارد می کنند. اما نکته ای که باید در مورد این تحلیل مورد توجه قرار بگیره و باعث تفاوت این تحلیل با نگاه شیعیان می شه به سیاسی دیدن یا دینی دیدن بحث خلافت برمی گرده (اگر اشتباه نکنم دکتر سروش در کتاب تجربه نبوی یک مقاله ای داره که در مورد خلافت دینی و سیاسی بحث کرده). بهرحال منطقی بوده که در ساختار حکومتی اون زمان یک نفر بعنوان رئیس، حاکم یا خلیفه انتخاب بشه. اینم از طریق یک پروسه ای که احتمالا در اون زمان مرسوم بوده دنبال شده. الان می شه با بررسی اتفاقاتی که افتاده نقدهایی رو به رفتارهای بازیگران عرصه سیاسی اون زمان وارد کرد. پس از این زاویه بحث ها کاملا سیاسی و اجتماعیه.
ا